مرد آبیِ من
راه که میرویم، دستش را دراز میکند و منتظر، که خالیِ دستانش را با انگشتانم پر کنم، نگاهش دائم مراقب و نگران است. نگران اینکه خوبم یا نه، مراقب اینکه همه چیز باب میلم هست یا نه، خرید که میرود، یادش هست برایم دنت بگیرد، یا شکلاتی که دوستش دارم، میداند گوجهٔ کنار کباب را دوست دارم و همیشه گوجههاش را به من میدهد، خواب که میروم، محال است رویم را با پتویی، لحافی نپوشاند، انارهای پاییز و گیلاسهای بهار را به نیت من میخرد، قبل از رفتن به مهمانی، حواسش به واکس کفشهایم هست که تمیز و مرتب باشد، بیحوصله که هستم، شانه کردن موهایم را داوطلبانه، برعهده میگیرد. هر لقمه غذایی را که میخورد، بارها از دستپختم تعریف میکند، بوهای خوب، رنگهای خوب، تغییرات صورتم، لباسم و خانه را با نگاه خوشایندی رصد میکند، بازخورد مثبت میدهد، بهترین فرد برای مشورت گرفتن در ست کردن لباس است. فرقی نمیکند خانوادهٔ من مهمانمان باشند، یا خانوادهٔ خودش، او میزبان بینظیری است. بودنش، داشتنش، مهرش، عشقش و همهٔ آن چیزی که نثارم میکند، زیباترین موهبت هستی است. و من از اینکه چنین مردی، انتخابم بوده، انتخابم کرده، هر لحظه به خودم میبالم. 🧿